زندگی...

رندی مانده بر دو راهی دریا و دایره

زندگی...

رندی مانده بر دو راهی دریا و دایره

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
حسین منزوی

پیش از این هم بارها نوشته ام و هربار سرنوشت محتوم نوشته هایم معدوم شدن بوده است، و چه حیف که با این دنیای دیجیتال از لذت سوزاندن دست نوشته های کاغذی هم محروم مانده ایم.

نظرات را بسته ام که فکر نکنید اجباری در نظر دادن وجود دارد، اما اگر حرفی در سینه تان سنگینی می کند در تماس با من بزنید. میخوانم و اگر امکانش را گذاشته باشید جواب میدهم.

پیوندها

One Flew Over the Cuckoo's Nest

سه شنبه, ۴ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۲۶ ب.ظ

من آدم عاشق پیشه ای هستم، در واقع تا دلتان بخواهد با عشق های نافرجامم ریده ام به زندگی خودم و دیگران. از طرفی هم بی نهایت سرد و بی احساسم تا جایی که گاهی از خودم میترسم، که مثلا نباید در مواجهه با چنین اتفاقی، احساسات انسانی درونت غلیان میکرد، قدری روحت آزرده میشد و یا چیزی درونت میجنبید؟
اما همانند کوه یخ، سرد و با صلابت. می ایستم و به هیچ جایم نیست. طبیعی است اینگونه بودن؟ احتمالا نه. آیا هرگز از کسی کمک حرفه ای خواهم خواست؟ قطعا نه.
چندی پیش در حال پیاده روی بودم که مکاشفه ای درونی مرا به این نتیجه رساند که راستی راستی یک جای کارم میلنگد. این همه تباهی که از دیرباز دور و برم بوده، احتمالا دلیلش ناجور بودن خودم بوده است
منظورم از ناجور بد ذات و شرور نیست، اجق وجق شاید گویا تر باشد. آری من آدم اجق وجقی ام

 

۰۳/۱۰/۰۴
رهگذر دیوانه