بعد تو با بدن لخت خیابان چه کنم
امن ترین آدم زندگی برای من کسی است که بتوانم در سکوت ساعت ها با او پیاده روی کنم، بی آنکه معذب باشم نکند چیزی نگفتن فاصله ای بینمان ایجاد کند، یا حرفهایمان ته کشیده و چیزی برای گفتن نداریم. اینکه دلم به حضورش گرم و خیالم از سکوتش راحت باشد او را برای من آدم امنی میکند.
"ع" اینگونه بود، عصر ها بعد از مدرسه میامد درب خانه ام، دوبار زنگ میزد کناری میایستاد تا آماده شوم بروم، خوش و بش مختصری میکردیم اگر کسی چیز تازه ای داشت میگفت، وگرنه که بیشتر راه رفتنمان به سکوت میگذشت، یا زمزمه های بی رمق او از بنان، گهگاه راهمان را کج میکردیم به پس کوچه ای که سیگاری بگیراند، این عادت را هم داشتیم که اسم کوچه ها را به مسخره ترین شکل ممکن بخوانیم، و گاهی تمام حرفی که رد و بدل میشد همان بود. هر دومان دلباخته بودیم، شاید همین بود که ما را در سکوت به هم نزدیک میکرد. قرار نانوشته ای برای راه رفتن دلباختگیمان.
سالهاست که او را ندیده ام و خبری از هم نگرفته ایم.
این ها را مینویسم و چشمم به ساعت است، گویی به برنامه ای تلویزیونی دعوت شده ام و کسی مدام از پشت صحنه فریاد میزند "جمع بندی کن دیره". آخر حرفهای من که هنوز تمام نشده. آه که ساعت همه مان را زیر شلاق های پولادینش به سخره گرفته.